عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

خاطرات زایمان با کلییی تاخیر

1394/7/6 12:35
216 بازدید
اشتراک گذاری

غروب روز چهارم شهريور طبق عادت هرروز با مامانمو دوستش رفته بودم پياده روي،حدود نيم ساعت از پياده رويم كه گذشت يه درداي خاص و عجيبي تو ناحيه كمرو دلم حس كردم كه وقتي به مامانمو دوستش گفتم ،بهم گفتن اينا درداي زايمانه،خودمون رو رسونديم خونه مامانم و من يكم استراحت كردم،ولي اين دردا هنوزم ادامه داشت،حدود ساعت ١٠ شب به درخواست خودم رفتم خونه خودم تا همسرم كنارم باشه،همسرم توي يه برگه فاصله بين دردارو يادداشت كرد تا متوجه بشيم دردا درداي كاذبه يا درد زابمانه،دردام هر ده دقيقه يبار بود و زمانش كم،قابل تحمل بود دردام كه حتي توي شبكه هاي اجتماعي با دوستام راحت حرف ميزدم،همسرمم كلييي ذوق زده شده بود كه بالاخره روز موعود رسيده و انتظارا داره تموم ميشه،تا ساعت دو نصفه شب من اين دردا رو تحمل كردم ولي خيليي نگران بودم و پيشنهاد دادم يسر بيمارستان بزنيم،يكي ازخواهرامم كه فهميد دردام شروع شده خودشو رسوند و به همراه خواهرم و شوهرشو دخترش و مامان بابامو و همسرم راهي بيمارستان شديم،چندتا عكس هم از اخرين لحظات گرفتيم ،توي حياط بيمارستان ديگه واقعا باور همه شده بود كه كوچولوي ما داره مياد،ماماننمم زد زير گريه منم همراه مامانمم گريه ميكردم،بخش زايمان رفتيم و ماما كشيك منو معاينه كرد گفت دهانه رحمت ٢ سانت باز شده برو خونه دوش بگير ،استراحت كن،بگو ماساژت بدن و وقتي دردات چهار بار در ده دقيقه شد بيا بيمارستان،منم خوشحال از اينكه دوسانت راحت و بدون سختي باز شده برگشتم خونه،فاصله دردام داشت نزديك ميشد،و تو خونه با دوش اب گرم و كيسه اب گرم و ماساژ دردامو تحمل ميكردم،ديگه نزديكا صبح خيليي شديد درد داشتم و تقاضا كردم منو ببرن دوباره بيمارستان،همراه مامان بابامو همسرم رفتيم بيمارستان،از درد به خودم ميپيچيدم،همون دم در ورودي بخش زايمان يكي از خدمه ها كفت اي بابا چقدر زايماني مياد برعكس شده هيچي جا نداريم تا ظهر همه تختا پره،من بي توجه به حرفش رفتم كه ماما معاينم كنه،بهش كفتم يبار ساعت دو اومدم،ازم پرسيد اون موقع چندسانت باز شده بود گفتم دوسانت،بعد خيلي ريلكس بهم گفت برو خونه نيم سانت ديكه بيشتر باز نشده،اينو كه گفت روحيم از صد رسيد به صفر،گفتم خدايا اينهمه درد كشيدم يعني فقط نيم سانت؟پس حتما تا ده سانت ميميرم،ولي مطمئن بودم ماما بخاطر نداشتن تخت اين حرفو زده كه برم خونه،چون اصرار داشت برو خونه ديگه نيا تا ظهر،ميگفت بچه اولته تا ده سانتم باز بشه بچه ت نميفته برو ظهر بيا،اومدم بيرون روحيم داغون برگشتيم خونه،مطمئن بودم ماما دروغ گفته،توي خونه ديكه دردام غير قابل تحمل بود داد ميزدم و گريه ميكردم ،يكي از خاله هام كه صداي داد كشيدن منو پشت تلفن شنيده بود سريع با چشماي گريون خودشو رسوند خونمون،ديگه هم خالم هم مامانممم ماساژ ميدادن منو ولي اروم نميشدم،فقط داد ميزدم منو ببرين يه بيمارستان ديگه(توي شهر ما دوتا بيمارستان خصوصي هست كه فقط از هموني كه جا نداشت تعريف ميشه) ميگفتم زنه بهم دروغ گفته،مامانم با يكي از خاله هام كارمنده بيمارستان دولتيه تماس گرفت و جريان پذيرش نكردن ماو درداي شديد منو تعريف كرد،خالمم سريع رفته بود بخش زايمان تا ببينه ماما و دكتر كشيك كي هست كه اكه خوب هستن منو ببرن اون بيمارستان كه خداروشكر گفت يكي از بهترين ماماهاي شهرمون امروز كشيكه كه اشنا هم هست و من سفارششو ميكنم،ديگه حاضر شديم كه بريم همون بيمارستان دولتي قبلش براي اخرين بار همسرم با اون بيمارستان قبلي تماس گرفت كه تختي اگه خالي شده بريم اونجا ولي ... .ديكه راهي همون دولتي شديم و خيالم راحت بود خالم سفارشمو ميكنه ،تا معاينه شدم گفت چه خوب چهارسانتو نيم باز شده دهانه رحمت، اماده بستري هستي،همونجا ديگه مطمىن شدم اون ماما بيمارستان خصوصي بهم واقعا دروغ گفته بود،اومدن رگ دستم گرفتن و فشارمم چك كردن و لباس مخصوص رو تنم كردن،لباس كه تنم كردن واقعا باورم شدم نزديك زايمانمه با اين حال روحيه خوبي نداشتم ،زدم زير گريه و هق هق گريه ميكردم،خاله مو مامانم بيرون اتاق وايستاده بودن،تو چهره مامانمم استرس موج ميزد،معلوم بود بزور داره خودشو به سختي كنترل ميكنه كه گريه نيفته،بيشتر بغضم بخاطر اين بود با همسرم خداحافظي نكرده بودم،اصلا راه نداده بودن كه بياد بالا تو بخش زايمان،وقتي پرستار گريه هامو ديد گفت جرا گريه ميكني،بهش گفتم شوهرمو نديدم،باهاش خداحافظي نكردم،بعد همه زدن زير خنده،پرستار به مامانم گفت برين بگين همسرش بياد بالا،وقتي همسرم اومد خودمو انداختم تو بغلشو كلييي گريه كردم،اونم بهم اميد و انرژي ميداد كه دخترمون داره مياد و بهتره اروم باشم،باهاش خداحافظي كردم رفتم توي اتاق روي تخت،بخاطر اشنايي كه داشتيم خاله مو مامانمم اومدن داخل اتاق كه حضورشونم خيليي كمكم كردماساژاي مامانمم معركه بود،خالمم بهم انرژي ميداد،هرچي ساعت ميگذشت درداي من وحشتناك تر ميشد،به ديوار مشت ميكوبيدم داد ميزدم،يكسره ميگفتم غلط كردم گ... خوردم داد ميزدم منو سزارين كنين مامانمم با گريه ميگفت دخترم الان ديگه نميشه،تحمل كن،ائمه رو صدا كن،روز قبلش تولد امام رضا بود من فقط خدا و امام رضا رو صدا ميزدم ميكفتم خسته شدم دارم ميميرم كمك كنين،سري بعد كه معاينه شدم بهم كفتن نزديك شش سانت باز شده دهانه رحمت و حتما تا اذان ظهر زايمان ميكني و تشويقم ميكردن كه روند زايمانت عالي داره پيش ميره و خيلي قوي هستي،حدود ساعت يك كيسه ابم پاره شد كه خيليي حس بدي بود خيسس بودم و اين عصبيم كرده بود،ديگه از همون زمانا يه حسي شبيه حس زور زدن ميومد سراغم همراه درد،خيليي بد بود،همش حس دفع داشتم،كه ماماي بالاسرم هي ميگفت افرين داري نزديك ميشي،يكم ديگه زور بزني ميبرمت اتاق زايمان،ولي قبلا هم اين حرفو زده بود بهم ،بعد داد ميزدمم دروغ ميگين،همتون دروغگويين،من دارم ميميرمم ولي منو نميبرين اتاق زايمان،نيم ساعت ديگه هم بزوررر تحمل كردم،ولي ديگه انرژيم رسيده بود به صفر ،با هر حس زور و درد ماما ميگفت بايد نفس عميق بكشي و زور شديد بزني،ولي من اصلاااا انرژي نداشتمو خابم گرفته بود،كه سريع به خالم گفتن بگين يدونه ابميوه و يذره اب براش بيارن تا انرژي بگيره،چون ما كله ي بچه رو ميبينيم،ابميوه و يكم اب رو خوردم تا يكم جون گرفتم ولي پاهام انگار بي جون شده بود،كه مامانمم كمكم ميكرد موقع زور زدن،توي كلاساي بارداري اموزش تنفس رو ديده بودم و خيليي كمكم كرد اون زمان،يه دم و بازدم انجام ميدادم و زور ميزدم،مامانمم كه دلشو نداشت ولي خالم كنار ماما وايستاده بود و ميگفت خاله باريك الله موهاي دخترتو داريم ميبينيم يكم ديگه تلاش كن،و من با گريه ميگفتم خاله ديگه نميتونممم،تقريبا ساعت دو گذشته بود كه منو بردن اتاق زايمان،گفتن اونجا دوسه تا زور بزني بچه اومده بيرون،مامانمم رو داخل نزاشتن بياد چون گفتن ممكنه حالش بد شه ولي خالم كنارم بود و باز هم تشويقم ميكرد،چندتا زور زدم،اونم به بدبختي كه ساعت ٢:٣٠ يهووو يه كوچولوووو قرمززز رو ماما كشيد بيرون ،وقتي دخترم به دنيا اومد تموم دردا يكجا از بين رفت،اصلا اب رو اتيش بود انگار،من فقط خداروشكر ميكردم و ميگفتم رضاي دو(خيليي دخترم شبيه باباش بود اخه)هي قربون صدقش ميرفتم و خوش اومد ميگفتم كه اومده توي اين دنيا،اصلا هم متوجه بخيه زدن ديگه نشدم،غرق نيگاه كردن دخترم بودم،وقتي روي سينم گذاشتنش يه حس خيلييييي قشنگ داشت كه با هيچ حسييييي قابل مقايسه نيست،مامان بيچارم بعد از اينكه صداي گريه بچه رو شنيد رفته بود بيرون بخش و به همه نويد اومدن دخترمو داده بود و همونجا از حال رفته بود،خيلييي ديدن لحظات درد كشيدن من براش سخت گذشته بود و خيلييي اذيت شده بود،همسرمم خيلييي خودشو كنترل كرده بود تا كسي متوجه استرس و نگرانيش نشه ولي خيلييي اذيت شده بود،مخصوصا يه زماني صداي جيغ من تا بيرون در ورودي اومده بود،،به گفته همسرم پشت در اتاق انتظار به خانوادم و همسرم خيليي سخت گذشته،خاله هامو ابجي هام لحظات سخت و پر استرسي رو سپري كردن ،از دوستاي خوبمم كه با همسر و خواهرم از طريق تماس تلفني جوياي احوالم بودن و تموم ساعت هايي كه من درد ميكشيدم اونا هم اذيت ميشدن و دعام ميكردن همينجا تشكر ميكنم ،ميدونم اون روز خيليي ها رو اذيت كردم، زايمان سختي داشتم از نظر خودم و درداي وحشتناك و غير قابل وصفي رو كشيدم. ولي از نظر كادر بيمارستان و ماماهاي كشيك من جزو كسايي بودم كه روند زايمانم خيليي خوب و عالي انجام شده بود،هرچي بودگذشت و خداروشكر خيليي زود سرپا شدم و اين از مزيت هاي زايمان طبيعيه

پسندها (3)

نظرات (2)

مامان سمیرا
9 مهر 94 11:36
چه مامای بی شعوری بوده!! مگه جابه جایی واسه آدم به همین راحتیه که هی برو بیا.. استرس دادن کلی... باز خدارو شکر به سلامتی زایمان کردی هم خودت هم دخترت سالم و سرحالید
مامانی سارا و بابا جون رضا
پاسخ
واقعا بیشعور بود.واقعا من روحیم رو باختم بخاطر حرکت بی فکرانه اون ماما.خداروشکر همه چیز تموم شد
مامان الهام
12 مهر 94 17:24
اووووف انكار خودم زايمان كردمخدارو شكر اين لحظات سخت تبديل ميشه به شيرين ترين لحظات با ديدن عشق ترين افريده خدا
مامانی سارا و بابا جون رضا
پاسخ
واقعا با اومدن اين جيگر همه اون دردا فراموش شده